خلاصه رمان : دانلود رمان آن دیگری دخترک در زیر باران، قدم میزد و فکر می کرد و اشک می ریخت، این درد عظیم در قلبش، توانش را بریده بود. باران هم انگار قصد جان دخترک را کرده بود که با شدت قطرات خود را به زمین و بدن دخترک می کوبید. دخترک طاقتش به سر آمد و با زانو به زمین افتاد و اشک می ریخت، سر بلند کرد و فریاد زد: _خدا قسمتی از رمان : _الو؟ _سلام پسرم سکوت کردم که ادامه داد: پسرم پدرت ادامه ی حرفش شد با گریه و بغضی که به وجود امد ، رمان عاشقانه پدرم؟ چه اتفاقی واسه ی پرویز خان بزرگ افتاده؟ گفتم: چی شده مادر؟ پدر؟ چه اتفاقی واسه ی پدر افتاده؟ با گریه گفت: فوت کرد ...
