مقدمه: مجموعه دلنوشته های دلتنگ خاک سرد _ دلتنگم، برای خاک سرد...؛ برای خاک سرد در هوای زمستان، زمستانی به سردیِ قطب شمال! فردی عزیز در زیر خاک، دل مردهام کرده است؛ نه راهه برگشت دارد و نه من میتوانم به کنارش بروم. دلتنگم... برای آن سنگ قبر، برای آن خاک سرد...! مجموعه دلنوشته های دلتنگ خاک سرد قسمتی از داستان: غمگین... خیره میشوم به آن خاک سرد؛ همان خاکی که عزیزم را در خود مخفی کرده است... . من دلتنگ این خاک بودم؟ اینجا که کسی نیست! *** عزیز دل... آغوشت گرم و خاکت سرد، صدایت رسا و اشکهایم آرام. چرا رفتی؟ خاک تو را بیشتر دوست داشت؟ برگرد... قول میدهم بیشتر در آغوش بگیرمت... . *** همه میگویند برای شادیِ روحت؛ نه جسمت... قرآن بخوانم، دعا بخوانم، خیرات بدهم...! من؛ امّا... فقط اشک میریزم. *** آری، باید اشکها را جاری ساخت... . شاید با ریزش اشکهایم، سوزِ قلبه ...
