اطلاعیه:
  • سایت یک رمان تمام رمان های خود را از سایت های معتبر گرفته و در سایت قرار داده است و اگر نویسنده ای نا راضی باشد اثر آن را پاک خواهدکرد.
  • در سایت یک رمان رمان های چاپی قرار نخواهد گرفت و اگر رمانی چاپ شده است و در سایت موجود است اطلاع دهید پاک خواهد شد
  • اگر رمانی دارید و قصد ساخت ان را دارید به ایمیل  yekroman1@gmail.com  ارسال نماید تا به فرمت ها مختلف ساخته شود

دانلود رمان طوفان جاوا،ایفون، pdf،اندروید

موضوع : pdf,اندروید,ایپد,جاوا,دانلود انواع رمان برای موبایل,عاشقانه,کل کلی

دانلود رمان طوفان جاوا،ایفون، pdf،اندروید

toofan.jpg].jpgyy

دانلود رمان طوفان جاوا،ایفون، pdf،اندروید

نوشته شکوفه ن۳۳ کاربر انجمن نودهشتیاخلاصه:داستان در مورد دختریه که بنا به شرایط زندگی مجبور است که وارد دنیای مردانه شود و این منافات با جامعه سنتی دارد.
داستان در یکی ازشهرستانهای اصفهان می گذرد البته کم نیستند زنانی که بخاطر شرایط زندگی خود مجبورند با مردان سر و کله بزنند سوین هم یکی ازانهاست…
و سوین مجبور است با نامردیها و پستیهای دنیای مردانه مقابله کند…پایان خوشقسمتی از متن رمان :دست نرمی که بین موهایم می چرخید وانهارانوازش میداد .لالایی می خواندوانهارامی بافت
صدای شلپ شلپ اب حوض .صدای جیغهای ساره .صدای خندهای ازته دل سپهر وصدای بق بقوی کبوترها؛وقتی سینابرایشان دان میپاشید .بوی خوب سمنو ازدیگ خانه همسایه .صدای نمکی توی کوچه وانطور کشیدن ن و م که همیشه مایه خنده های من وساره بود.صدای پسرهای شیطان محله که همانطورادا ی نمکی رادرمیاوردند؛این تمام خاطرات شیرین بچگی ام بود ……
چراماهمیشه ارزوداریم وقتی بچه هستیم بزرگ شویم و وقتی بزرگ میشویم باحسرت به کودکی می نگریم.!؟
یادم میاید ان خطوط روی دیوار حیاط دم عیدکه میشد؛ هرسال مامان ؛من وساره وسپهروسیناراردیف میکرد,تاببیند چقدرقدکشیده ایم ومادر با ان چشمهای به رنگ دریایی اش می خندید : هرکی بزرگترشده باشه ؛باید شیشه هارا برای عیدپاک کنه…….

وتلاش سپهروسیناکه ازهم کوتاهترباشند ومن دادمیزدم :من بزرگم !من!!ومادربا غم خاص چشمهایش به من نگاه میکرد: چرابزرگ بشی؟ که چی؟ بچه بمون !!!!
وحالا معنای حرف مادرم رامی فهمیدم!!!!!
ساره زودشوهرکردوباشوهرش رفت شیراز.سپهرمهاجرت کردکانادا وسیناعاشق خواهرهمدوره ایش توسربازی شد وهمانجادراهواز ماندگارشد…….
ولی من ماندم ومادرو…..بابا!!!!!!!بابایی که فقط اسمش بود وحضورنداشت .هربارمیامد؛فقط اواربدبختی بودکه سرمان میامد….
هربارکه کسی من رامیدید می پرسید: تودختردریاهستی؟ ومن خوشحال که شبیه مادرم هستم و وقتی میگفتم مامان من مثل تو خوشگلم ؟وقتی بزرگ بشم؛مثل توخوشگل میشم؟
ومادرم خنده تلخی میکرد: الهی بختت مثل من نباشد……
ولی انگارخدامی خواست که من ومادرنه درقیافه؛که دربخت هم شبیه هم باشیم….
دریا تنهادختر حاج یوسف فاضل که صاحب یک تیمچه درراسته بازار پارچه فروشیهای یکی ازشهرستانهای اصفهان بود .باچشمهایی ابی وپوستی سفید وموهایی خرمایی

 

1 تا کنون ثبت شده است

4 × 2 =

شقایق در دوشنبه , ۱۲ مهر ۱۳۹۵ گفته :

زیبا بود

تمام حقوق مادی و معنوی و طرح قالب برای "یک رمان" محفوظ است و هر گونه کپی برداری خلاف قوانین می شود. گرافیک و طراحی : پارس تمز
Free WordPress Themes