دانلود رمان دنیای عجایب ⭐️

خلاصه:

رمان درباره‌ی یه دخترِ یه دختر که تو عشق شکست میخوره شب که میخوابه اصلا با خودش فکر نمیکنه صبح که از خواب بیدار میشه مکان و زمان و دنیا و سرنوشتش تغییر میکنه دختری که خوندنش خالی از لطف نیست.این ثروت همش از زحمت پدرم هست چون پدربزرگم اصلاً ارثی به پدرم نداد و همش رو داد به عموم پدرم به دلیل اینکه با مادرم ازدواج کرده بود از ارث محروم شد، چون مادرم از خانواده های ثروتمند نبوده ولی فقیرم نبوده پدر بزرگم یه دکتر اطفال بوده که دکتر خانوادگی خانواده پدریم بوده.

موهامو با یه کش بستم و به سمت در اتاقم رفتم.

در اتاقم رو باز کردم و به دورو برم یه نگاه کردم خونه ی ما دوبلکس بود.

اتاق من طبقه بالا بود، بالا ۷ تا اتاق قرار داشت که یکی اتاق من بود، یکی کتابخونه و بقیه اتاق مهمان بودن.

پایین هم دو تا اتاق داشت که یکیشون اتاق پرو مادرم بود و اون یکی اتاق مخصوص عزیز بود واسه زمانی که میومد خونمون.

عزیز مادربزرگ مادریم بود، یه پیرزن مهربون و دوست داشتنی که خیلی دوسش دارم.

 خواستم از پله ها پایین برم که چشمم به نرده ها خورد که میگفت بیا بغلم منم به حرفش گوش دادم و رفتم نشستم روش و سر خوردم به سمت پایین.-یوهوو .

وقتی رسیدم پایین رفتم سمت آشپزخونه دیدم مامان و بابام نشستن و میخوان صبحونه بخورن تصمیم گرفتم یه خورده شیطنت کنم به خاطر همین داد زدم سلام صبح بخیر مامانم که از ترس رنگش پریده بود ولی بابا عادت داشت آخه هروقت میدیدم حواسش نیست می‌ترسوندمش. مامانم گفت:

آخه الهی من کفنت کنم چرا اینجوری میکنی؟ نمیگی من سکته میکنم ها؟

منم رفتم سمتش و لپشو بوسیدم و گفتم:

الهی دورت بگردم خدا نکنه سکته کنی الهی این شوهرت به قربونت.

تا این حرف از دهنم دراومد مامانم گفت:

-اه…ه! خدانکنه لازم نکرده از شوهر من مایه بزاری برو بشین صبحونتو بخور.

بااین حرف بابا عاشقانه نگاش کردو گفت:

دانلود رمان دنیای عجایب

دانلود رمان دنیای عجایب

 

 الهی من به قربونت… .

پریدم وسط حرفشونو گفتم:

 اولاً که بچه نشسته ثانیاً من گشنمه خواب بد دیدم دارم ضعف میکنم.

مامانم گفت: چه خوابی؟گفتم:

-خواب دیدم من و تو بین گله‌ای گرگ گیر افتادیم بابا هم هرچی می‌کنه نمی‌تونه نجاتمون بده بعد‌… وسط حرفم تلفن زنگ خورد مامانم رفت تا جواب بده.

تا مامان بیاد یه صبحانه خوردم که مامانم رو باحالت شکست خورده ها دیدم ازش پرسیدم: -چی‌شده؟

مامانم گفت: وانیا مامان صورت گرگا رو ندیدی؟

با تعجب و چشمای ور قلومبیده گفتم: نه چطور؟

با حالت زاری گفت:الان زن عموت بود زنگ زد. گفت تا چهار ساعت دیگه اونجاییم .

مامانم این حرف رو جلوی بابام زد ولی چون بابام عاشقانه مامانم رو دوست داشت چیزی نگفت.

وای خدا یعنی فرهاد منم میخواد بیاد؟

آخ جون،ایول.

با حرفی که مامانم زد قشنگ پنچر شدم.

مامانم با حالت تهدید مانندی گفت:

-وانیا پاشو چقدر میخوری مثلا ۱۹ سالته. بلند شو کمک منو بتول خانم خونه رو تمیز کن.

(بتول زن باغبونمون بود که تو کارای خونه به مامانم کمک میکرد در عوض بابام هم به شوهرش هم به خودش حقوق میداد )

گفتم: وای مامان من نمی‌تونم. خواهش میکنم منو عفو کنید!

ولی بانگاهی که مامانم بهم کرد سریع بلند شدم و رفتم تو اتاقم تا لباس کار بپوشم‌.

نگاه مامانم نشون دهنده‌ی این بود که اگه نری عصبانیت اومدن عمت به اینجا رو سر تو خراب می‌کنم.

بعد از پوشیدن یه تیشرت گشاد. گشاد که میگم واقعا گشادها چهار سایز بزرگتر از خودمه این و برای کارگری خریدم که رنگش لیمویی بود با یه شلوار راسته مشکی پوشیدم‌.

موهام و با یک گیر جمع کردم، بعد یک روسری دورشون بستم و رفتم پیش مامانم؛ اونم گفت دستمال کشی خونه با منه منم با بدبختی افتادم به جون خونه.

 

رمان های توصیه شده ما :

خلاصه رمان بده اسم تحویل بگیر

دانلود رمان سکون

دانلود رمان جادوگر

رمان مودیت | زهرا صالحی

رمان پرواز کردن بال می‌خواهد | REIHANE FANAYI

رمان ارثیه ابدی 

منتشر شده توسط :REZA_M در 17 روز پیش

بازدید :2606 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. نویسنده گفت:

    معمولی بود با یک مقدار کپی

    • REZA_M گفت:

      سلام
      واسه نقد باید توضیح بیشتر بدید که از چی کپی شده یا از کجا
      صرف گفتن کپی قابل قبول نیست حرف