خلاصه: داستان کوتاه آبرو و آرزو، بحث، بحث آبروئه؛ آبروی یه دختر. بحث غیرته، غیرت یه پدر. بحث اعتماده، اعتماد یه مادر. بحث، بحث عشق و هدف در مقابل آبروئه! دختر کوچولوی داستان ما تو سن کم درگیر یه حس عجیب میشه؛ حسی که باعث میشه آبروش به خطر بیفته! از طرفی این کوچولوی روستایی عاشق هنر و گویندگیه؛ ولی موقعیت زندگیش این اجازه رو بهش نمیده! داستان کوتاه آبرو و آرزو قسمتی از رمان: همچنان در حال شنیدن صحبتها یا نصیحتهای مامان بودم: - ببین دریا دور این رفیقات رو خط بکش؛ اینقدر رفیقباز نباش! - مامان من نمیتونم تنها باشم، نمیتونم حرفامو تو دلم بریزم و به کسی نگم! - من مُردم پس؟ به من بگو! ای خدا چرا مامان نمیفهمه من نمیخوام با اون حرف بزنم؟ آخه اگه بگم دیگه ...
