مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها _کودکی، در عمقِ طوفان‌ها... در گوشه‌ی قبرستانِ دردها... در میانه‌ی جانِ شما، با نفس‌هایی گرم، زنده است و آیینه‌ها را زنده نگه می‌دارد! اما کودک آیینه‌ها خفته‌ست. بیدارش کنید؛ آیینه‌ها در خطرند.​   مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها   قسمتی از دلنوشته: کودکِ آیینه‌ها، لی‌لی کنان... به سوی دشتِ لبخندها، آواز می‌خوانَد! لبخندها، در آیینه‌ها منعکس می‌شوند. گرد و غبارِ آیینه‌ها را باید شست. آیینه‌ها باید پاک شوند: از غم از نگرانی از خاطرات. کودکِ آیینه‌ها آواز سر می‌دهد؛ به آوازش گوشِ جان فرا دهید. غم، سر خم کرده است و تسلیمِ آوازِ زندگیِ نوباوه‌ی قلب است. آوازِ کودکی لبخندها را زنده می‌کند! آیینه‌ها را باید شست؛ لبخندها باید انعکاس یابند. *** دستِ نوازش بر تنِ غبارآلودِ آیینه بکش. کودکی دوان‌دوان، از عمقِ چشمانت، در آیینه انعکاس می‌یابد. کودکی از جنسِ لبخند؛ ...

  • مجموعه دلنوشته‌‌های نوباوه‌‌ی جان‌‌ها
  • محرابی83
  • مائده شمس
  • تعداد صفحات : 24
  • اجتماعی
  • بازدید: 617
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته های منع شده _ در کدام قصه نوشته شده‌ای...؟ که نه میبینمت... نه می‌خوانمت... نه توان خواستنت را دارم؟... من منع شده‌ام، در اوج رویایت!   مجموعه دلنوشته های منع شده   قسمتی از دلنوشته: احساساتت... نشان از چیست زیبای من؟ خطاب به من، رو به او می‌گویی: " دوستت دارم! " آه... نخواهم این نفس تنگی را، از سوز درد حرف‌هایت! *** هم‌زیست شدی... . معشوق گم‌شده در کردار من! چه کردی با دل من؟ که در دوریِ تو، آرام نماندم... . شکستم جام مجنون را... آری، شکستم! منِ عاشق چرا فرهاد کوهکن را شکستم؟! *** ناگفته‌هایم... تکرار نشدنی‌ست! گویی در انحنای جان، قلب بر کف داده‌ام. ناگفته‌هایم... دلنوشته ها آه‌شان دامانت را خواهد گرفت! گویی زین پس زندگی به کام‌مان تلخ خواهد شد؛ اما کجاست آن رهبر سرایی‌هایت؟ کجاست آن حس خوش بوی عید پیراهن بنفشت؟ *** تنهایی‌هایت... چه آشنا... ...

  • مجموعه دلنوشته های منع شده
  • ماه راد
  • ستاره سیاه
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 736
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون _ دلتنگی را نمی‌توان یک حس قلمداد کرد، بلکه طنابی‌ست ضخیم و زُمخت که دور دلت می‌پیجد و بعد هی تنگ‌تر می‌شود و تنگ‌تر و تنگ‌ترتر آن‌قدر که در لحظه‌ای از یک روز، وقتی چیزی به باریدن آسمان نمانده و کلاغ‌ها، یک صدا آوازِ شوربختی را زمزمه می‌کنند، دلت می‌ترکد و تو تمام می‌شوی! و پایانِ تو می‌شود آغازِ پرنده‌ای بی‌قرار که نمی‌داند چرا حس می‌کند خانه‌اش روی درخت یا بامِ منزلِ پیرزنِ هفتاد ساله‌ی همسایه‌تان نیست، بلکه ابریشمِ سپید شده موهای آدمی‌ست که سال‌ها پیش کسی به او گفته برایت می‌میرم و سر قولش مانده... .​   مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون   قسمتی از مجموعه: نمی‌دانم چرا اسمش را دلتنگی نهاده‌اند؟ دلی نه کنار ...

  • مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون
  • فاطمه عبدالهی
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 26
  • عاشقانه
  • بازدید: 1329
ادامه و دانلود

مقدمه: از هر طرف زندگی را نگاه کنی، اول و آخر، سه بعد دارد؛ شادی، غم، خلأ! و تمام این بُعد‌ها را در زندگی خواهی‌داشت.​   مجموعه دلنوشته های سه بعدی   قسمتی از دلنوشته: زندگی سر جنگ با انسان باز می‌کند؛ وقتی هم که می‌گویی چرا...؟ دلیلی برایت نمی‌آورد. و در این میان، این تو هستی که باید انتخاب کنی؛ جنگ، شکست، سازش! کدام؟! هر سه آن‌ها نابود می‌کند انسان را؛ شاید هم نجات! پایان زندگی جزءِ اسراری‌ست که تا آخر، پنهان می‌ماند. *** زندگی زیباست؟! چگونه زندگی را زیبا توصیف می‌کنید؟ زندگی جذابیتی ندارد؟! چرا این‌گونه فکر می‌کنید؟ هرکس در جهانِ خود، زندگی را به گونه‌ای تصور می‌‌کند؛ یکی خوب، یکی بد! امّا حقیقت کدام است؟​ *** در این زندگی، هیچ حقیقتی وجود ندارد؛ همه‌ی چیزهایی که وجود دارد، دروغی بیش نیست. این زندگی، مانند سرابی‌ست که انسان در خیال می‌بیند؛ امّا فرقش اینجاست که ...

  • مجموعه دلنوشته‌های سه‌بعدی
  • نسترن آقازاده
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 15
  • عاشقانه
  • بازدید: 1050
ادامه و دانلود

مقدمه: دلنوشته ناگفته های ما _ بعضی چیزها یا بهتر است بگویم بعضی آدم‌ها بعضی نگاه‌ها، حرف‌ها و خیلی چیزهای دیگر ممکن است باعث مرگ تدریجی یک انسان شوند. آنقدر در ذهن تکرار می‌‌شوند تا اینکه گلوگیر انسان شوند...   دلنوشته ناگفته های ما     قسمتی از دلنوشته: همه آدم‌ها یکی توی وجودشون هست. دوست دارن اون رو فریاد بزنن و به دیگران نشون بدن ولی از واکنش متقابل بقیه رو دیدن که اون شخصیت رو توی وجودشون خفه کردن... *** کاش زودتر بیایی من از​ سرما خوشم​ نمی‌‌آید​... آخر می‌‌دانی!​ شب‌ها از سقف این دنیا بی‌رحمی​ می‌‌بارد​. و بی‌کفن احساس‌ها را در​ روز روشن خاک می‌‌کنند.​ جایی  میان چاله و چوله‌های این روزهایی که​ آدم‌های واقعی گمنام شده‌اند​ *** چای بدون شکر، بدون قند‌های بچگی سوختم، زبانم نه، قلبم سوخت. آخ! به خودم آمدم، ...

  • دلنوشته ناگفته های ما
  • Abeir Bavi
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 15
  • عاشقانه
  • بازدید: 1329
ادامه و دانلود

مقدمه: دلنوشته جیغ گمشده _ درست تو همون کوچه وایساد. حسابی لباسش خیس شده بود، هنوزم نفس نفس می‌زد. نگاهی به پشت سرش انداخت و دوباره شروع کرد به دویدن... از گوشه‌ی چشماش بی‌اختیار اشک سرازیر می‌شد ولی سریع‌تر می‌رفت... مهم نبود کجا؛ فقط باید راهی پیدا می‌کرد. همون کوچه پس کوچه‌های شهر شده بودن خونه‌ش، با بوی همه‌شون آشنا بود؛ حتی می‌تونست چشم‌بسته پیداشون کنه... بالاخره به کوچه‌ی باریک طولانی همیشگی رسید. یه ‌نفر بیشتر نمی‌تونست ازش رد بشه‌؛ طوری که اگه یکی هم‌زمان از مقابل می‌اومد، یکی باید تموم مسیری که اومده رو عقب می‌رفت تا اون یکی بتونه بیاد بیرون! بدون فکر کردن بهش، داخلش شد. چشماش درست نمی‌دیدن، انگار یه پیر‌زن بود. از عصایی که توی دستش بود فهمید که ...

  • دلنوشته جیغ گمشده
  • آقای مبهم
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 18
  • عاشقانه
  • بازدید: 1422
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ های آنچه از دل برآید _ شرح دلتنگی من بی تو همین فاصله‌هاست. خسته‌ام...! خسته از این فاصله‌ها، خسته از سرمای وجودت، خسته از حالت دلدادگی‌ام!​   مجموعه دلنوشته‌ های آنچه از دل برآید   قسمتی از دلنوشته: نزدیک‌ترین ستاره به زمین خورشید نیست؛ اشتباه نکن؛ تو هنوز چشمان او را ندیده‌ای! *** تو با باد خزان آمدی و در دلم نشستی. خدا کند دروغ باشد که می‌گویند: «باد آورده را باد می برد... .» *** بخند! می‌دانم که زندگی همیشه زیبا نیست؛ اما نقطه‌ی ضعف دنیا، خنده‌های توست. بخند که خط لبخندت، تمام دنیا را به جنون می‌کشد! *** تمام قلبم پر از درد است؛ دردی که تو... با رفتنت برایم به یادگار گذاشتی. ای کاش میشد قلبم را در آغوش بگیرم تا شاید کمی یادگاری‌هایت را حس کنم! *** اگر در کنار بهار و تابستان و پاییز و زمستان یک ...

  • مجموعه دلنوشته‌ های آنچه از دل برآید
  • سما شمس
  • آرزو توکلی
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 1319
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته های از جنس خاک _ روحم اسیر شد؛ اسیر قلبی که دیگر نمی‌زد. قلبت ایستاد ولی روحت آزاد شد؛ روحت را آزاد کردی و مرا در زندانی سیاه، محبوس! گله‌ای نیست؛ خودم زندانم را سیاه کردم... .   مجموعه دلنوشته های از جنس خاک   قسمتی از دلنوشته: لبخند بزن! لبخند بزن! خواسته‌ی هر شبم در خواب همین است. تمام امید زندگیم، خنده‌هایی‌ست که در خواب می‌زنی؛ خنده‌هایی که ای کاش همیشه بر لبانت بود. آخرین بار که دیدمت، لبخند داشتی؛ لبخندی که بین خاک‌ گم شد... . *** قلبم توان زدن ندارد. پاهایم توان قدم زدن ندارند. دستانم توان لمس خاک را ندارد. زبانم توان خواندن آیه‌ها را ندارد. پس چرا باید نفس کشید؟! نفسی که دیگر امیدی ندارد... . *** زیر باران قدم می‌زنم؛ یادم هست که عاشق باران بودی. یادم هست... دستانت را باز می‌کردی و می‌چرخیدی؛ می‌گذاشتی باران تو را ...

  • مجموعه دلنوشته های از جنس خاک
  • مهسا.ا
  • ریحانه فنایی
  • تعداد صفحات : 20
  • عاشقانه
  • بازدید: 1518
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته های معشوق آسمان _ این فاصله، رادعی بین آن دو عاشق است. آسمان و زمین عاشقانه یکدیگر را می‌پرستند؛ گویا برای آسمان، زمین مبعود است و برای زمین، آسمان. فاصله‌ای که میان آن‌هاست، آسمان را به گریستن وا می‌دارد و زمین از قطرات اشک او، مجنون و شیدا می‌شود. آن‌ها، همچنان پس از قرن‌ها دلباخته یکدیگرند و در این فاصله، سوختند و ساختند اما هرگز از تعشقشان دست نکشیدند.   مجموعه دلنوشته های معشوق آسمان   قسمتی از دلنوشته: به که گویم قلبم بیمار توست؟ به که گویم عشقم از آن توست؟ چو لبانم درد کشند از بیان کلمه‌ی‌ عشق تو نرو از میان خاطرات گمشده و پست‌سرشت.​ *** آوازه‌ی زمین به گوش فلک رسیده اما مگر دست این دو عاشق به یکدیگر می‌رسد؟ مگر خورشید به ماه رسید که این ...

  • مجموعه دلنوشته های معشوق آسمان
  • مبینا.ج
  • ریحانه فنایی
  • تعداد صفحات : 17
  • عاشقانه
  • بازدید: 1295
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته های افکار بی خانمان _ شب که می‌شود، حجمی از افکار بی‌خانه به سراغم می‌آیند تا مرا از خود بی‌خود کنند! من امّا، به آرامی در کنج لحاف و اشکم مخفی شده، می‌اندیشم تا لانه‌ای برای اذهان و افکارم بسازم؛ آخر این بی‌خانمانی مرا آتش زده و خاکستر خواهد کرد... .   مجموعه دلنوشته های افکار بی خانمان p   قسمتی از دلنوشته: خانه خرابم کردند...! افکارم را می‌گویم؛ افکاری که وقتی می‌بینند ساعت از بامداد گذشته، به سراغم می‌آیند! آن هم با هزاران درد... . با هزار درد و رنج و یادآوری می‌آیند؛ تا می‌آیم آن‌ها را از خود دور کنم، دیگر دیر می‌شود و من، غرق شده در اعماق افکار بی‌خانمانم، زجه‌هایم را از سر می‌گیرم... .​ *** چه خوب می‌توانند مرا از آرامش بیرون بکشند! آن افکار که از هر گوشه‌ی ذهنم به یک‌دیگر متصل می‌شوند؛ مرا ...

  • مجموعه دلنوشته های افکار بی خانمان
  • ماه راد
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 965
ادامه و دانلود