معرفی رمان: رمان چیزی تا طلوع نمانده _ مسیح افراشته مردیست که از زخمهای چرک بستهی گذشته جان سالم به در برده و گمان میکند که بالاخره قایق زوار در رفتهی زندگیش به ساحل آرامش خواهد رسید؛ لیکن قدرت تزویر را دست کم گرفته و از طوطئههای اطرافیانش بیخبر مانده است...! حال باید با طمعهی دلفریبی که در دامانش انداختهاند به مصاف ریاکاران برود و نشان دهد همان گرگ درندهایست که سالها پیش از خواندن اسمش در هراس بودند. رمان چیزی تا طلوع نمانده قسمتی از رمان: با حس سردردی طاقتفرسا و عذابدهنده چشمانم را باز کرده و نوکانگشتانم را برای کاهش دردم، روی پیشانی داغ و تبکردهام فشار میدهم. دیشب حتی ثانیهای چشم روی هم نگذاشتم و همین هم دلیلی ست بر سردردهای متعدد ...
