روزها میگذرد.شبها میگذرد.سالها میگذرد.اما خاطراتی که برایم ساخت،نه باد و نه به یاد سپرده میشوند.چه شد که اینگونه بر دیوارههای یادم هک شد؟چه شد که اینگونه با من عجین شد؟چه شد که اینگونه زمستانم را سپید کرد؟دوباره آمدی!مثل همیشه سوز و سرمایت پیش از خودتمهمان قلبم شد...زمستانم! زمستانم!دیگر نایی برای التماست ندارم... چه قدر میخواهی با رفت و آمدت، با تکرار خاطراتت، با هر بار مهمان شدنت به قلبی که دیگر با خلق تو خو گرفته آزارم دهی. *** قبول است. دیگر انکار نمیکنم. انکار نمیکنم که چه لحظات نابی برایم آفریدی... لحظاتی که از عسل شیرینتر بودند برایم. لحظاتی که از عشق لبریز بودند برایم و لحظاتی که... حال چیزی غیر از پوچ بودنشان برایم نمانده. *** زمستان! یادت میآید چه قدر تو را دوست میداشت؟ نمیدانم چرا، ولی ...
