مینویسم، مینویسم تا از حسهایی که از تو درون قلبم است بگویم...از حسهای گوناگونی که با کارهای تو در اعماق وجودم ایجاد میشود. فرض کن، من باشم و تو. بر روی زمینِ عریضی که از برف زمستانی سفید پوش شده است، از اثر سرما دستانمان قرمز و کِرِخ شده باشد. مرا در آغوش گرم و پر مهرت بکشی تا از گرمای عشقت گرم شوم و سوز سرد سرما را احساس نکنم، در اینجا من از ته قلب این حس را دارم که تو مرد منی سرمان بر روی بالینِ سرخ رنگ و ابریشمی باشد، بوی گلهایی باغ از پنجرهای که باز است بیایید. باد لطیفی بوزد... دستم در دستان قدرتمند تو باشد، سرت را به سمتِ من معطوف کنی با چشمانی که ...
