خلاصه : دانلود رمان سقوط یک کوه داستان این هست چشم هایش غم دارد اما می خندد عزیزِ من چی داری می گی!همین طور یک کاره که نمی شه، بعدشم من این جا باید پیش آقاجون باشم خودت می دونی تنها دار و ندارش از دنیا منم بیام اونجا که چی بشه؟! تلفن زنگ می خورد و درست میان حرفی که می خواهم بزنم می آید بلند می شوم از روی کانتر برش می دارم"مادر" است سلام بانو حالِ شما؟ صدایش مثل همیشه رنگ خوبی دارد به روی ماهت مادر؛ کی میای پس؟! به سمت نیان می چرخم میام مامان میام چیزی نمونده؛ من قربونِ این لحظه شماریات بشم خدا نکنه؛ بابات "سیپان کی میاد" از رو زبونش نمی افته، دیگه یک سال شده که نیومدی مادر ما ...
