خلاصه : دانلود رمان سرنوشت هیلدا آره، ی اتاق بود بغل جایی که من ایستاده بودم بود، توی اون اتاق بود. حرفی نزدم که در به صدا در اومد. در باز کردم که دیدم ی دختر با ملافه جلوی در ایستاده بهش نمی خورد که سنی داشته باشه. اگه دید زدنتون تموم شد برید کنار تا بیام تو ملافه هارا تعویض کنم. از جلوی در کنار رفتم بهش می خورد خیلی داشته باشه چهارده و پونزده سال داشته باشه، هیلدا هم با تعجب به دختر نگاه کرد. می شه بلند بشید رویه تخت و پشتی را عوض کنم. بزار همین جا عزیزم خودم عوض می کنم. اگه عوض نکنم کتکش را تو نمی خوری. هیلدا با تعجب از روی تخت بلند شد، همون طوری که داشت ...
