رمان دریچه | Shazde koochool

رمان دریچه | Shazde koochool                    رمان دریچه | Shazde koochool

رمان دریچه امروز روز جالبی بود.
با ماهان رو در رو و نسبتا خصوصی درباره چیزهایی که روی دلش مانده بود صحبت کرده بودم.
و همه انتظار داشتند با آن پسر خیره سر بحث کنم.
واقعا روز خوبی را انگار شروع کرده بودم.
شاید باید به حرف مامان گوش می دادم و امروز را هم استراحت می کردم.
بخش خانه داری مثل هر روز پر از شوهر و هیجان بود.
رامین میان خانم های بخش ایستاده بود و با آن صدایی که در سرش انداخته بود سخنرانی می کرد.
اگر از آن کله کچلش فاکتور می گرفتیم می شد گفت پسر نسبتا خوش تیپ و قیافه ایست.
فقط باید گاهی گوشش را می پیچاندم تا با دخترهای جوان بخش تیک نزند.
سخنرانیش که تمام شد همه پراکنده شدند.
هر کس از کنارم رد می شد خوشحالیش را از برگشتم ابراز می کرد.
واقعا این غیبت چند روزه از منی که در این چندسال تنها نوروز را به اجبار خانواده سفر بودم عجیب بود.
رامین که متوجهم شد با لبخند به سمتم آمد.
– سلام.
– سلام خوبی؟

– خوبم.
– به قیافت نمیاد.
– کم حرف بزن…امروز چه کردین؟
– همه چی اکیه…تو خیالت راحت…نیما می گفت دیشب خونتون خبرا بوده.
– نیما هم نخود تو دهنش خیس نمی خوره.
– دیگه خاصیت فامیل ما اینه.
شانه هایم از خنده لرزیدند و او گفت : این دختر جدیده رو که استخدام کردن دیدی؟…شدید اهل پا دادنه…میگم نکنه این پسره واسه خاطر این دختره که داره دم پرش هی می پلکه بخواد زنشو طلاق بده؟
– لطفا اینقده داستان نباف…سرت به کار خودت باشه….اینقدر تو نخ دخترا نباش.
– چند روز نبودی از دستت نفس کشیدم.
– هزار بار بهت گفتم واسه آخرین بار هم میگم اینجا محل کاره…اینجا تو دیگه پسرعموی من نیستی که بتونم گندکاریاتو لاپوشونی کنم….پس پیچ او سر و گوشتو سفت کن اینقده نجنبه.
جذبه ام انگار کارساز بود.
چون اخم هایش کمی در هم رفته بود.
– شوخی می کنم…جنبه داشته باش…البته درباره این دختره ساحل شوخی ندارم.
بروشور در دستم را سمتش پرت کردم و او با خنده ای که هر لحظه پر صداتر می شد خودش را در پیچ راهرو قایم کرد.
وارد راهروی سوم شدم برای سرکشی به کار خدمه که با ، شخص شخیص مردی ، که خانواده را به هم ریخته بود رو در رو درآمدم.
ابرو بالا انداخت و سر تا پایم را با چشم هایش رصد کرد.
– رو به موت بودی دیشب.

دانلود رمان دریچه
پوزخند زدم و گفتم : تو هم دیشب خوب لال شده بودی.
– می دونم که باید باهام حرف بزنی.
– خوبه که می دونی…پس لطفا بتمرگ سر زندگیت….سر انتخابت.
– دخالتات حالمو به هم می زنه.
– دقیقا من هم وقتی اون همه خودخواهیتو می بینم حالم به هم می خوره…شابد یه کم دوزش بالاتر باشه.
– تو زندگی من دخالت نکن…اینو به همشون بگو.
– وسط راهرو نمی تونم جوابتو بدم.
آنقدری لحنم تمسخر داشت که بازویم را بکشد و با کارت درون دستش در اتاق خالی را باز کند و کمی بعد هر دو با اخم هایی درهم میان اتاق به هم خیره شده باشیم.
– حالا جوابمو بده.
ولوم صدایش کمی بالا رفته بود.
– جوابت اینه که سما بازیچه تو نیست…من نه نگران آبروی محمدجوادخانم…نه نگران حرف و حدیث مردم درمورد توی یه لاقبا…من فقط نگران اون دختر بیچاره ایم که با هزارتا امید و آرزو اومد تو زندگی تو و تو عین گاو هنوز چشمتو دنبال ناموس یکی دیگه انداختی و دل بیچاره دختره رو خون کردی.
– به تو هیچ ربطی نداره.

نوشتن رمان
– ربط داره…چون دقیقا تو میخوای سما رو زیر پا بذاری تا زندگی خواهر منو خراب کنی… دِ من ذات خراب تو رو می شناسم.
نگاهش را عصبی به سقف اتاق دوخت.
هه پر تمسخر و عصبی که گفت نشان می داد درست زده ام وسط خال.
– خواهر تو زندگی منو به هم ریخت….می فهمی؟…خواهر تو.
– نشستی بالای گوری که مرده توش نی مرثیه میخونی که چی بشه؟
– که انتقاممو بگیرم.
– از کی؟
– از خواهرت…از بابام….از بابات.
– فکر کردی منی که از همه رازات خبر دارم دست میذارم روی دست که غلط اضافه کنی؟
– من هم از رازات خبر دارم….رازایی که اگه یکی بفهمه خیلی برات دردسر میشه.
به سرفه افتادم.
سرفه هایم بیشتر عصبی بودند تا اینکه رهاورد سرماخوردگیم باشند.
سرفه هایم نمی گذاشت جوابش را بدهم.
از یخچال گوشه اتاق بطری آب معدنی را بیرون کشید و جلویم گرفت.
دستش را عقب زدم و او به زور سر بطری را به لب هایم چسباند.
به اجبارش قلپی آب خوردم.
سینه ام کمتر اذیت می کرد.
– بهتری؟
داغ می گذاشت و می گفت بهتری؟
مشت هایی را که از شدت فشار ناخن هایم ، کف دستم را خراش داده بود ، به سینه اش کوبیدم و او در حالیکه اصلا انتظار این حرکت را نداشت ، روی تخت پشت سرش فرود آمد و با نگاهی مات خیره ام شد.
کمی به سمتش مایل شدم و داد زدم که…
– هیچ وقت منو تهدید نکن…هیچ وقت…بهتره این حرفم آویزه گوشت باشه….چون دفعه بعدی مطمئنا برخوردم خیلی متفاوته….هر غلطی میخوای با زندگیت بکن…فقط دور و بر زندگی خواهر من بپلکی حالتو می گیرم….خودت خبر داری چقدر خونوادم برام عزیزن….من برای خواهرم از خودم گذشتم از تو که دیگه مثه آب خوردنه واسم.
کش موهایش را باز کرد و موهای حالت دار و بلندش را روی بالش پخش شد.
موهایش هم حالم را به هم می زد.
همان موهای حالت داری که ملتی به زیبا بودنش اعتراف می کردند.
و لبخندِ روی لب هایش اعصاب خرد کن بود.
– بهتره تو هم هیچ وقت منو تهدید نکنی…من و تو مهره های سوخته این بازی هستیم…دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم.
– هیچ وقت منو با خودت جمع نبند.
– جمع می بندم…چون من و تو عین همیم.
– من خودمو می کشم اگه یه روز مثه تو باشم.
نیم خیز شد و با چشم های عسلی رنگش خیره چشم هایم شد.
– من یه روز حال خواهرتو می گیرم…تهدید نمی کنم…فقط دارم اطلاع میدم…اینقدرم نگران زندگی آدمی نباش که تو رو زیر پاهاش خرد می کنه.
– خواهر من عاشق منه.
– فکر نمی کنم…بیشتر حسادتش به چشم میاد.
– نظر تو ذره ای برام مهم نیست…حالا می فهمم چطور سما به طلاق راضی شده.
– همه چی با پول درست میشه…سما هم با پول حل میشه.
– خیلی کثیفی.
– خیلی.
سمت در قدم برداشتم که گفت : یه توصیه…
ایستادم.
اما به سمتش برنگشتم.
– همیشه مثه دیشب رژ نارنجی بزن…انگار ماهان دوس داره.
در را پشت سرم به هم کوباندم.
این مرد بی شک یک روز مرا ویران می کرد.

دریچه داستان فراز و نشیب های دو فرزند از دو خانواده با پیوندی ناگسستنی است.
داستانی از تقابل حس هایی که امکان به خطا رفتنشان زیاد است.
داستان تاوانی که این دو فرزند در طی ده سال گذشته متحم شده اند.
داستان حسرت هایی که به دلشان مانده است.
دریچه روایتی دریچه وار از نگاه دختر داستان است.