خلاصه: دانلود رمان دست منو بگیر حالم جهنمه نمیدونم چرا جدیدا احساس سرگيجه دارم، اصلا دلم نمیخواد از رختخواب کنده شمچرا فکر میکردم حس دلسوزی مادرونه رو به جوش میارم؟ مامان اما از هر فرصتی برای اعلام نارضایتی رشتهی تحصیلیم استفاده میکرد، همونطور كه به سمت در اتاق مى رفت دستی به طرفم پرتاب کرد: از بس صبح تا شب دارى با در و ديوار مى جنگى، من نمىدونم اين هم رشته بود تو انتخاب كردى؟ کلافه از این بحث تکراری، شونه هام رو بالا انداختم: _دوستش داشتم، بعد چرا هر چى ميشه ربطش ميدى به رشتهام؟ جلوى در اتاق ايستاد و انگشت اشارهاش رو به طرفم گرفت: _چون من میگم ربط داره، حالا هم برو صورتت رو بشور شبيه خرس قطبى شدى صداى اعتراضم بلند ...
