خلاصه: دانلود رمان روح آشام آهسته آهسته به روی برگ های خشکیده و زرد رنگی که مانند فرشی زیبا تمام خیابان ها را پوشانده بود قدم می زد. زیبایی خزان برگ ها قدم هایش را استوار تر و کوتاه تر می کرد. غرق در رویای زیبایی بود که گرمی چیزی روی شانه ی چپش رشته ی افکارش را پاره کرد، به عقب برگشت و با لبخندی اشنا رو برو شد؛ مت دوسته همیشگی اش بود که میخواست غافل گیرش کند. -سلام مت. -سلام بنجامین، خیلی وقته منتظری؟ -نه، بگو ببینم جریان چیه؟ -دنبالم بیا، بهتره بشینیم. نیمکت چوبی کمی ان طرف تر توجه مت را جلب کرد سپس دست بنجامین را گرفت و گفت: بیا. چند لحضه بعد هنگامی که بنجامین منتظر بود تا تنها دوست صمیمی ...
