خلاصه: داستان کوتاه مردم واقعی _ کنجکاوی دختری که از بچگی با سرک کشیدن در هر موضوعی خو گرفته، او را به دنبال کسی میکشاند که مدتها برای یافتنش تلاش کرده بود. سیلیا به قصد یافتن کسی که او را با تمام وجودش دوست دارد، خود را میان مردمی مییابد که با عقاید متفاوتی زندگی میکنند. داستان کوتاه مردم واقعی قسمتی از داستان: نسیم خنک، طرهی موی آزاد مانده و فِر شدهاش را به حرکت درآورد. کفشهای پاشنه بلندش آزارش میدادند؛ اما تلاش میکرد با آنها حرکت کند. با صدای پدرش، به طرف مرد سیاهپوستی چرخید که در آستانهی اتمام دههی پنجم زندگیاش، باز هم جذاب به نظر میرسید. - سیلیا، تا برگشتنت منتظر بمونم؟ سیلیا کمی لباس شب بلند خودش را جمع و جور کرد. ...
