جدیدترین محصولات فروشگاه

مشاهده فروشگاه یک رمان

داستان در مورد دختری به نام گلسا هستش که دوست داره با عشق ازدواج کنه و عاشق پسر عموی خودش می‌شه. یه عشق پنهانی پر از دردسر. برای رسیدن به سیاوش خیلی تلاش می‌کنه تا بالاخره موفق به ازدواج با اون می‌شه اما از دل سیاوش مغرور بی‌خبره، چون سیاوش دوستش نداره و معلوم نیست چرا پذیرفته. گلسا عشق می‌خواست اما کم‌کم زندگی واقعیت‌هایی رو نشونش میده ظهر یکی از روزهای تابستون بود، هوا به شدت گرم ادم رو کلافه می کرد پس سریع خودم رو به خونه رسوندم. خونه ی نقلی ما، توی یکی از محله های قدیمی تهران بود. با حیاطی کوچیک و یه وجب باغچه، که دو سه تا نهال کج و کوله و خشکیده داشت. کنار باغچه ...

  • دچار یعنی عاشق
  • تهمینه ارجمند پور
  • طراح:
  • 88
  • یک رمان
ادامه و دانلود

این داستان کوتاه، در خصوص خاطراتی هست که من از کودکی تا به این سن، از پدر بزرگم که چند ماه پیش عمرش رو داد به شما نوشتم.پیر مردی که از داشتن فهم و شعور، زبانزد همه بود.البته نوه‌اش که من باشم خیلی سعی می‌کردم مثل اون باشم؛ اما نمی‌شد. پس بشنو از وی...​ شـــآه بابــآیم «نگاهت پر معنا بود سخنت پر بها بود رفتارت گنج تجربه‌ها بود اگر بودی، میگفتی برایم حکمرانی نکن زیرا که من سلطنتی افراشته ام اگر که بودی... میگفتی خودت را با ارزش بدان، با هر اشتباهی نلرز و جبران کن اما حالا که نیستی...عمه‌ام جانشینت شده با یک تفاوت که او زخم زبان می‎‌زندتو دُرِّ کلام می‌گفتی.»خشم حاجی یادم میاد وقتی من و داداشم بچه بودیم؛ پدربزرگم الان ...

  • شــآه بـآبـآ
  • نَوِه بـویـوکـ بـآبـآ
  • سدنا
  • 30
  • یک رمان
ادامه و دانلود

من.دست به قلم می‌شوم، تا هرآنچه که در ذهنم فوران می‌کند را به قلم در آورم! از بن‌ جان، دست به‌ قلم می‌شوم.. ‌می‌نویسم از خوشی‌ها، طنز‌ها، غم‌ها، عاشق شدن‌ها! و در نهایت می‌نویسم از هرآنچه در زندگی پر از فراز و نشیب‌مان است!من کسی هستم، که مانندی ندارد... .من، دل نمی‌بندم... .دل نمی‌شکنم! عاشق نمی‌کنم! من کسی هستم، که برای خود، آینده‌ای پاک و درخشان، با موفقیت‌هایی وصف‌ناشدنی می‌سازم... . در گوشه‌ای از دنیا‌ی عریض زندگی می‌کنم، بی‌سر و صدا! ولی در کوشش ساختن جهانی بزرگ، در آینده برای خود هستم!من عاشق هستم... . عاشق پدری که هر روز و شب بوسه‌ای پرمهر، بر پیشانی‌ام می‌زند! عاشق مادری که برایم زحمت‌های زیادی کشیده است؛ مادری که مهربانانه می‌زند بو*س*ه بر صورتم! عاشق خواهری ...

  • دست به قلم می‌شوم
  • ستاره لطفی
  • فرزانه رجبی
  • 13
  • یک رمان
ادامه و دانلود

راهی برای دست یافتن از آن‌چه بر من معین شده، راهی برای رسیدن به آنچه بودم، منی که ازفرشته ای به ابلیس تبدیل شدم، پس من را ببین که چگونه انتقامم را از شما شیطان‌ها می‌گیرم.ستاره دختری زجر کشیده‌‌ست. فقط به خاطر کاری که پدر و مادرش باهاش کردن، اون از دختر پاک به قاتل تبدیل شده و حالا که روی پاهای خودش ایستاده، می‌خواد کسایی که بانی آزارش بودن رو نابود کنه. اون هم دور از چشم خواهراش تا به اون چیزی که می‌خواد برسه. به چاقویی که توی دستم بود نگاه کردم. قطرات خون با ناز فراوان روی زمین نشست می‌کردن. خب این هم نفر بیست و نه که بانی آزارهای من بود. به مردی که غرق خون خودش بود ...

  • راهی برای دست یافتن
  • black.star
  • بهار قربانی
  • 167
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان در مورد دختری به اسم هدیه و بهار و هانیه سه دختر سال اخری که باهم یه جا دانشگاه قبول میشن به دعوت یکی از همکلاسیاشون وارد یه مهمونی میشن که جز خودشون کسی اونجا نبوده. و دراون مهمونی ربوده میشن. اما تو اون مهمونی گیر یه پلیس می افتند و مجبور میشن تا پایان عملیات به اونا کمک کنن…چند دقیقه ای ساکت بودیم که خودش بحث و شروع کرد. مراقب:میدونستی خیلی زرنگی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: بله وقتی درس بخونی انتظاری جز این نمیره. سرشو به معنی درسته تکون داد و گفت: و اینکه خورنده خوبی هستی)مکثی کرد و ادامه داد(نیومدم اینارو بگم. خواستم ازتبپرسم اسم بابات امین؟ متعجب نگاهش کردم این ازکجا میدونست؟ سرم و به نشونه مثبت ...

  • دوست دارم تو چی
  • مهدیه پوردلان
  • diana-am
  • 190
  • رمانکده
ادامه و دانلود

ما از امام زمان‌مان‌ محروم شده‌ایم...! اما هیچ‌کس از این تحریم صدایش درنیامد...! نه مذاکره‌ای نه توافق‌نامه‌ای... نه تلاشی برای اعتمادسازی...! بیایید حداقل برای فرجش‌ خالصانه دعا کنیم...![تقدیم به امام خوبی‌ها و عاشقان گل نرگس(عج) درود بر شامگاهان و صبح‌گاهان حضورت. شکرا که بارانی از سپیده بر دشت خشک انتظار بارید و شعبان، مبدأ تاریخ عاشقان شد. نهر اشک شیعه از حرا تا سامرا پیمود و عندلیب عشق در سراپرده‌ي گل، شعف‌ناکی آغازید. همتای رسول یار می‌آید. سلام امام مهربانم! سلام امام منتظر! سلام یاس نرگس! سلام آخرین منجی موعود! امام مهربانم، دارد زمان آمدنت دیر می‌شود؛ نمی‌خواهی این جمعه بیایی؟ آخر تا کی باید در حسرت ظهور تو جمعه‌ها را بگذرانیم؟ آخر تا کی غروب جمعه‌‌ها باید دلگیر باشیم و بغض کنیم؟ امام مهربانم...! می‌دانم گنهکاریم... بی‌وفاییم‌... نادان و جاهلیم...! اما بیا و بار ...

  • امام مهربانم
  • دوشیزه‌ی مجهول
  • محدثه فارسی
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود

می‌نویسم، می‌نویسم تا از حس‌هایی که از تو درون قلبم است بگویم...از حسهای گوناگونی که با کارهای تو در اعماق وجودم ایجاد می‌شود. فرض کن، من باشم و تو. بر روی زمینِ عریضی که از برف زمستانی سفید پوش شده است، از اثر سرما دستانمان قرمز و کِرِخ شده باشد. مرا در آغوش گرم و پر مهرت بکشی تا از گرمای عشقت گرم شوم و سوز سرد سرما را احساس نکنم، در این‌جا من از ته قلب این حس را دارم که تو مرد منی سرمان بر روی بالینِ سرخ رنگ و ابریشمی باشد، بوی گل‌هایی باغ از پنجره‌ای که باز است بیایید. باد لطیفی بوزد... دستم در دستان قدرتمند تو باشد، سرت را به سمتِ من معطوف کنی با چشمانی که ...

  • حس‌هایی که به تو دارم!
  • ستاره لطفی
  • فرزانه رجبی
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان ما راجبه سه تا دختر شروشیطونه لجبازه که باهم یه جا قبول میشن و قرار میزارن خونه بخرن ازشانس خوب یابدشون یه خونه مفتی گیرشون میاد که صاحب اون خونه ازشون میخواد فقط تا یه مدتی اونجا بمونن همه چی ارومه تا وقتی که سروکله ی سه تا پسر جذاب میرسه بعداز خوردن غذا فاطمه(زنعمو مری)اومدیم اتاق...مریم افتاد روتخت..سحرم رفت سمت چمدونا _بچه ها..مادرحال حاضر۵۰تومنم داریم..که۱۰تومنش ماال ماشینه...بنظرتون کجا خونه میدن؟؟ مریم_من میگم بیاین از ونک شروع کنیم همیشه جاهای که به ظاهر گرون ارزون.. سحر_اخه عقل کل..اینای کع میگی واسه شهرستاناس...نه تهران..حالا بگیرید بکپید..یکاری میکنیم... لباسمو برداشم و یه دوش نیم ساعتی گرفتم و خوابیدم... _مهتا...پاشو بریم جیش دارم.. دستامو باز کردم و جلوش گرفتم باچشمای بسته گفتم:بیا سحر:من یک و دو ندارم..بروبالاتر...بیا بریم.. باچشمای باز دنبال ...

  • سه کله پوک
  • mhdye_pordln
  • محدثه فارسی
  • 212
  • رمانکده
ادامه و دانلود

همراز دانشجوی پرستاری از رامسر است، که در تهران با یکی از دوستان صمیمی‌اش‌(مهراوه)‌‌مشغول به تحصیل است؛و با مشکلات زندگی‌اش از جمله اعتیاد برادرش دست و پنجه نرم می‌کند، در این میان راز بزرگ و نابخشودنی مهراوه برملا میشود و همراز...لبخندی بر صورت دلفریبش با آن چشمان آبی که بی صدا حرف میزد، و موهایی که همچون موج های خروشان غروب خورشید بود، نقش بست. با یک دست علامت داد که به سمتش بروم و گفت: -‌بیا همراز، ببین ازاینجا دانشگاه و کافه معلومه. جلوتر رفتم، راست میگفت، همه کس و همه چیز زیر پاهایمان بودند. روبه او کردم و گفتم: -‌حق با تو بود، یه تهرانی نباید برج میلاد رو از دست بده. دوباره لبخندی زد و گفت: -‌همیشه حق بامن بوده همراز خانم. به ...

  • اغاز یک سرنوشت
  • تابان فروتن
  • سدنا
  • 174
  • یک رمان
ادامه و دانلود

گفت دوستم داره، گفت به پای من می‌مونه، گفت می‌تونم توی زندگیم بهش تکیه کنم. گفت مرد زندگیمه، گفت تا آخر عمر عاشقمه، گفت همیشه برام می‌مونه، گفت هیچ وقت نمی‌ذاره احساس تنهایی کنم.اما، همش تظاهر بود.از کنارش بلند شدم. دستم را کشید و من مانند کشی که به جایش باز می‌گردد، به کتف او کوبیده شدم. به نیم‌رخش نگاه کردم. تیغه‌ی بینی عقابی‌اش و آن لبخند به ظاهر جذابش حالم را دگرگون کرد؛ من دیگر برای لبخند و برق چشمانش دلم ضعف نمی‌رود. دستم را بر روی شانه‌اش می‌گذارم و تلخندی تحویل نگاهی که یقین داشتم دیگر برای من نیست می‌دهم. صدای مردانه و عامرانه‌اش را برایم رها می‌کند و نامم را می‌برد: - سودا؟ بر زبانم نمی‌چرخد بگویم جانم؛ ...

  • تظاهر به عشق
  • مهدیه احمدی
  • بهار قربانی
  • 26
  • یک رمان
ادامه و دانلود